نجم الدين ابو الرجاء قمى

241

تاريخ الوزراء ( فارسى )

كه آزادمردى يابد . چون طلعت جهان‌آراى او ديد ، لگام بازگرفت . روزگار مطربى بود كه راه به پردهء طرب‌انگيز نمىبرد ؛ چون چشم تر بر محاسن او تافت ، به نواهاى ارغنون جهان را شيفته و شيدا كرد . چرخ سبزپوش را اگر دست رسد ، خورشيد و ماه را گوش گرفته پيش‌كش « 1 » . . . كند ، جهان صلاى اقبال به مكان او تازه ( 210 ر ) كرد ، و از مطل و تدافع دامن دركشيد ، و آستين برافشاند ، و دهن از زير بالا نقش به هفت آب بشست . در وصف محاسن او عقل از تحير به نيم راه بماند كه به مقصد نرسيد . روزگار از حكم او پاى بيرون ننهد ، و منقاد و متخير او باشد . صدر عزيز الدين شمع ديوان استيفاى ديوان سلطان برافروخت ، و نسق و ترتيبى كه در كام اژدها افتاده بود ، ظاهر كرد . كار ديوان سلطان مدتها خام بود . ناجنس و نااهل ، كه منصب به وى مفوض مىشد ، چون مگس بود كه بر شكر نشيند . سينهء كاردانان بدين سبب چون ميغ از برق پر از آتش شد ، و چون شانه شاخ‌شاخ گشت . اصحاب صنعت چون دانه در زير خرمن بودند ، و نااهل چون كاه بر سر . به فر صاحب عزيز الدين ، در گوش جهان نداى فرح و شادى آمد ، و زمين بساط دولت جهان مخيمة الاقبال او شد ، و فصول از جواهر ، اكليل ( 210 پ ) فلك آمد . خورشيد و ماه سعادت بر در او چون كوه كمر خدمت بر ميان بستند ، و گوش و گردن زمانه به زيور كفايت او آراسته شد ، و رياحين اميد شكفته گشت ، و از صنعت و معاملت‌شناسى او مردم جهان كيميا رايگان يافتند . باران علم او گرد جهل او بنشاند . ابر مروت او خشك سال را روضه كرد . جماعتى بىآلت كه در ديوان به اشك تردهى خراب مىكردند ، و منصب در دست . ايشان شمع بود در پيش كور ، چون چنبر سروپاى برهم با گوشه‌اى رفتند . زهره و مشترى به

--> ( 1 ) - افتادگى دارد .